آنروز که دلم را ربودی
رد پای چشمانت را در قلبم جا گذاشتی
ومن خسته تر از همیشه به نصیبم از تو می اندیشم ....
|
آنروز که دلم را ربودی رد پای چشمانت را در قلبم جا گذاشتی ومن خسته تر از همیشه به نصیبم از تو می اندیشم ....
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هفدهم آبان 1390 و ساعت
23:35 |
روزی روزگاری موری دانه ای گندم بر دوش داشت و سرداری شکست خورده از پیکاری سترک آنرا به تماشا نشسته بود. مور بینوا کمرهمت بر بسته بود تا بارش بر سر دیوار رساند و سردار مور را می نگریست. مور هربار بر زمین می افتاد تا سرانجام بار هفتادم بار خود بر سر دیوار رساند. سردار پر از امید گفت: من از مور کمتر نیم! سردار بر تلاش خود بیفزود تا در نبردی دگر پیروز شد. اما هیچ گاه با خود نگفت که آن مور بار خود به منزل نرساند. آشیان مور زیرخاک است نه بر بلندای دیوار.
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت
18:44 |
مثل صاعقه از ذهنم گذشتی لبخند تلخی میهمانت کردم و گفتم جایت خالی + نوشته شده توسط حسین در جمعه هشتم مرداد 1389 و ساعت
19:57 |
اگر بیایی مقدمت را با اشک شوق گلباران و تمام غرورم را فرش زیر پایت خواهم کرد. + نوشته شده توسط حسین در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت
18:9 |
سرد سرد است کلامت مثل زمستان مثل روزگار. خراب است پل هایت مثل روزگار من مثل دوران. تلخ است دهانت مثل شراب مثل قهوه ای که میهمانم کردی وندادی. پر زبغض است درونت مثل گلویم مثل دادی که ز خون خواهی به جاست. خالی است جایی در کنارت مثل جایم در کنارت مثل جا یی که هست و در گفتار ما نیست. + نوشته شده توسط حسین در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت
0:39 |
روزها تاریک شده اند گویی دزد شهر خورشید را در چاه سکندر پنهان کرده است. از سر پنجه جغد های شب زده خون می چکد. تنهای زخم خورده را التیامی نیست و حتی باران خون به جای مانده در کوچه های شهر را نمی شوید.
مادران بر گلهای خود خون می گریند و نوزاد تازه متولد شده بغض از پستان مادر می نوشد. گور کنان کلنگ به دوش نقش سنگ قبر رفتگان می کنند و کفتار ها شمع و گل از مزارها می دزدند.
سگ زرد عربده می کشد و شغال راه می بندد. عنکبوت لانه می تند موشها هر روز کاغذ و کتاب می جوند. و الاغ پر سواد هر روز بار کتاب بر دوش می کشد.
جعبه جادو پر شده از جادو گرهای سیاه جامه نه خسی نه خاشاکی..........
هنوز هم نور امید می تابد و روشنی روان عندلیبان آوازه خوان لرزه بر اندام مادر تاریکی می اندازد. آواز هزاران آزادی خواه به گوش می رسد و جغد خونین پنجه از ترس بر خود می لرزد ودر خانه عنکبوت پناه می گیرد. + نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 و ساعت
20:47 |
سزد که برای وطن کاری کنیم سرود استقامت بر زبان جاری کنیم ستبر است سینه داغ دار مان سپاهی هست ز اندیشه پشتیبانمان سیاهی دل دشمنان و زبان سرخمان سرسبز بر دار و دل نیک اندیشمان سر کشیم در این سال بسان پلنگ سر ز ره بر نتابیم با نیرنگ و خدنگ سرو قد است ندای خفته در خاک سبزه ای نثار خاک پاکش از دشمن چه باک سیر سپهر و چرخ گردون تا به پاست سعی مردم را تاریخ زین پس گواست سست بنیاد است نهاد دشمن و پلید اندیشه اش سنگ خاراست فریاد سبزو نیکی پیشه اش
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه نهم فروردین 1389 و ساعت
23:38 |
قسم به تو.....
قسم به سیاهی شب و به سرخی رویت به سرمای زمستان و به گرمای وجودت
می گدازمت ای آتش نوشت باد ...این خلوت این تنهایی و این سکوت + نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دوم اسفند 1388 و ساعت
22:16 |
بی آغاز آمدی کمی آهسته تر رو پایان نزدیک است تا اشکی دگر دو صد خنده بر لبانت جاری باد + نوشته شده توسط حسین در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت
13:6 |
|
|